فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟
مگر دروغ ،عشق هم مي آفريند ؟
هميشه پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست
و ميوده درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، فاصله است و دوري
فرار است ،فرار از خود ،فرار از او ،فرار از همه
و زنداني كردن خويش درون غار تاريك تنهايي روح !

به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.
روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي
است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
***
به سراغ من اگر مي آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد
چيني نازك تنهايي من.
بگذر از خاک بیابان شدنم
بگذر از من ، من ِ فرسوده چو خاک
که جز اندوه ، رهی در دل این سینه به جایی نبری
تو هم ای عشق ، دگر بی ثمری
روزگار از من ِ دل سوخته تندیسی ساخت
که بمیرم بی تو ، که بسوزم بی عشق
دیر شد آمدنت ، رفتم و خاک شدم
بی جهت از دل این آیینه ها پاک شدم
دگر امید به روییدن من نیست
رمقی هیچ دگر در تن من نیست . . .






